فکر کردن به "مردم چی میگن؟" امری فطری و درونی است.

۱۳۸۸/۱٢/٧

همیشه دوست داشتم ذهن روشنی داشته باشم . آدمی نباشم که "حرف مردم" برام مهم باشه. فکر می کردم 100% هم موفق هستم . ولی گاهی از یه جاهایی در میره دیگه...

-         اَه اَه ! آخه این چیه که تو ازش خوشت میاد؟! واه نگاه کن این عکسرو!! تو این عکسارم می بینی و ول نمیکنی؟! (یه کم به عکس دقت میکنه) به جان خودم این دختره!

-         نه نیست!

-         ببینش آخه! حاضر بودی دوست این بشی یه روزی؟ هرچند... تو از این خیلی مردتری!!باعث آبروریزی خانواده ت می شدی!


و من به فکر فرو رفتم و 0.5% احتمال همچین چیزیو دادم...تو دلم قند آب شد ولی یه آن به خودم گفتم ...."مردم چی میگن؟" بدنم یخ کرد... نه از تمام حرفایی که کسایی که منو می شناسن بگن (که در عرض یه ثانیه از ذهنم گذشته بود) ... نه ... از اون جمله ...."مردم چی میگن؟".فکر نمی کردم تو طبیعتم باشه بهش فکر کنم!


البته بعد ،به این امر فطری غالب شدم!!(خب دیگه ... من برم واسه خودم یه پپسی باز کنم!)

راستی... مردم چی میگن؟!


***

پَه... تا کجاها که نمیره تخیلات آدمیزاد!

.

.

.


کنجکاوین بدونین درباره کی میگفتم؟ تشریف بیارین ادامه مطلب.

 

* ارسال شده توسط : نیمرو !



ادامه مطلب

محصول مشترک

۱۳۸۸/۱٢/٧

http://traffic.schoolnet.ir/clubtraffic/5.jpg

 هشدار : اگه تمرکز فکری ندارید و یا ناراحتی قلبی دارید و یا باردار هستید و یا مشکوک به سکته اید و کلا هر مرض دیگه ای که دارید متن زیر رو نخونید !

***

» حاشیه :

سلام

از شدت بی موضوعی و رکود اقتصادی به تولیدات مونتاژی و محصول مشترک روی آوردیم... قطعات تشکیل دهنده ی این پست همه آکبند بوده و مستقیماً از خارج وارد شده اند.

* البته این جانب باید اضافه کنم که به دلیل تاخیرم داشت تاریخ انقضا این پست می گذشت . تمامی قطعات تراوش شده از مغز بنده چینی بوده و یکبار مصرف می باشد ! ( حتی از رنگ نوشته ها هم می تونید این مطلب رو متوجه بشید !) بنابراین هر گندی که به این نوشته خورده تماما حاصل تلاش و دست رنج خودم می باشد !

***

» حرف اصلی :

برای من این سؤال پیش اومده که چرا وقتی که ناراحتم هی شوخی می کنم و سعی می کنم با استفاده از طنز خودم رو خر کنم؟ چرا نمی تونم مثل یه آدم برای خودم ناراحت باشم؟ با کی رودربایسی دارم؟ خودم؟ تو؟ اون؟!

* با من که رودربایسی داری ! اون و اون یکی و اون وری و اون طرفیم که هیچ ! و اما خودت . ما اصولا آدم های بشاش و الکی خوشی هستیم و در همه زمان ها می خندیم ! خبر بد می شنویم می خندیم ، قهر می کنیم می خندیم ، فلانی از طبقه دوم پرت می شه پایین می خندیم ، گریه می کنیم و وسطش هر هر می خندیم ! ( مدارکش هم هست ، بگم ؟! نه جون تو بگم ؟! )حالا خودم رو دارم با این خنده ها خر می کنم یا تو رو نمی دونم ! اما نه ناراحتی کردن برام تعریف شدس نه خوشی کردن ! واسه همینه که همیشه هیچ چیزم مثل آدم نیست ! البته من هنوزم دلیل قاطعی براش پیدا نکردم ! بی خودی نگرد ! گشتم نبود !

***

» پس نوشت :

باور کنید خالی نبستم درباره ی آکبند بودن و خارجی بودن چونکه این قطعات از مخ بنده تراوش کرده اند و پر واضحه که مخ آکبند آکبند بوده و در خلاء وکیوم شده است! از نظر خارجی بودن هم کاملاً مطمئن باشید چون همه به من میگن توی باغ نیستم و وقتی توی باغ نباشم بنابراین خارج باغم پس طبق یکی از قوانین هندسه که نمیدونم کدومشونه قطعات تولید شده توسط من هم خارجی محسوب میشن...

* من دیگه حرفی ندارم در برابر طنزت کم آوردم ! می خوام لقب یه دیوونه رو به تو بدم . چون با خوندن پاورقی ات فهمیدم که جلو دیوونه گیت کم میارم ! 

  • تاریخ تولید : 7 اسفند 1388 - امضا : خدگر !

تاریخ انقضا : 18 اسفند 1388 - امضا : یه دیوونه !

* ارسال شده توسط : نیکی ! و یه دیوونه !