می توانم من به او زندگانی بخشم، یا بگیرم از او آنچه را می بخشم...

۱۳۸٩/٢/۱۳

نوشته ای که می خونید کاملاً حقیقیه...

مدتی بود درد داشتم، نمی دونستم مشکل از کجاست. پیش دکتر هم رفته بودم اما هیچ مشکلی تشخیص نداده بود. تا اینکه یه روز درد به اوج رسید. جیغ می کشیدم. هنجره م عین آدامس کش میومد... حس می کردم الانه که دیگه پاره شه... درد  از حد تحملم خارج شده بود... همه چی سیاه شد... غش کردم... بیدار که شدم دیدم دراز به دراز روی زمین افتادم و دور و اطرافم پر از خون شده... صدای ناله میومد... احساس ضعف می کردم... صدای ناله ضعیف بود... دلمو بدجور می لرزوند... به زحمت نشستم. برای اولین بار که چشمم بهش افتاد با خودم فکر کردم یعنی این از کجا اومده؟ کدوم بی وجدانی اینجا ولش کرده؟ با چند ثانیه تاخیر فهمیدم جریان از چه قراره... فکرم خیلی سریع کار می کرد... یعنی پدرش کیه؟ وااای... نه... این ممکن نیست... آخه ما که هیچوقت... نه نه حتماً اشتباه شده... نگاهم رو به نگاهش دوختم... از جنس خودم بود... بچه ی من بود... خون من توی رگ هاش جریان داشت... حس سرکشی در وجودم بیدار شد... غریزهی ی مادرانه م منو وادار کرد بهش شیر بدم!!! وجودش به وجودم بند بود... چقدر شبیه مادرش بود... نگاهش... گریه ش... لبخندش... همه و همه عین حالت های خودم بود... الان بچه ی من چند روزه س... دلتون میخواد ببینیدش؟ عکسشو توی ادامه مطلب گذاشتم براتون.

* ارسال شده توسط : نیکی !



ادامه مطلب

...

۱۳۸٩/۱/۱٢

* ارسال شده توسط : نیکی !


محصول مشترک

۱۳۸۸/۱٢/٧

http://traffic.schoolnet.ir/clubtraffic/5.jpg

 هشدار : اگه تمرکز فکری ندارید و یا ناراحتی قلبی دارید و یا باردار هستید و یا مشکوک به سکته اید و کلا هر مرض دیگه ای که دارید متن زیر رو نخونید !

***

» حاشیه :

سلام

از شدت بی موضوعی و رکود اقتصادی به تولیدات مونتاژی و محصول مشترک روی آوردیم... قطعات تشکیل دهنده ی این پست همه آکبند بوده و مستقیماً از خارج وارد شده اند.

* البته این جانب باید اضافه کنم که به دلیل تاخیرم داشت تاریخ انقضا این پست می گذشت . تمامی قطعات تراوش شده از مغز بنده چینی بوده و یکبار مصرف می باشد ! ( حتی از رنگ نوشته ها هم می تونید این مطلب رو متوجه بشید !) بنابراین هر گندی که به این نوشته خورده تماما حاصل تلاش و دست رنج خودم می باشد !

***

» حرف اصلی :

برای من این سؤال پیش اومده که چرا وقتی که ناراحتم هی شوخی می کنم و سعی می کنم با استفاده از طنز خودم رو خر کنم؟ چرا نمی تونم مثل یه آدم برای خودم ناراحت باشم؟ با کی رودربایسی دارم؟ خودم؟ تو؟ اون؟!

* با من که رودربایسی داری ! اون و اون یکی و اون وری و اون طرفیم که هیچ ! و اما خودت . ما اصولا آدم های بشاش و الکی خوشی هستیم و در همه زمان ها می خندیم ! خبر بد می شنویم می خندیم ، قهر می کنیم می خندیم ، فلانی از طبقه دوم پرت می شه پایین می خندیم ، گریه می کنیم و وسطش هر هر می خندیم ! ( مدارکش هم هست ، بگم ؟! نه جون تو بگم ؟! )حالا خودم رو دارم با این خنده ها خر می کنم یا تو رو نمی دونم ! اما نه ناراحتی کردن برام تعریف شدس نه خوشی کردن ! واسه همینه که همیشه هیچ چیزم مثل آدم نیست ! البته من هنوزم دلیل قاطعی براش پیدا نکردم ! بی خودی نگرد ! گشتم نبود !

***

» پس نوشت :

باور کنید خالی نبستم درباره ی آکبند بودن و خارجی بودن چونکه این قطعات از مخ بنده تراوش کرده اند و پر واضحه که مخ آکبند آکبند بوده و در خلاء وکیوم شده است! از نظر خارجی بودن هم کاملاً مطمئن باشید چون همه به من میگن توی باغ نیستم و وقتی توی باغ نباشم بنابراین خارج باغم پس طبق یکی از قوانین هندسه که نمیدونم کدومشونه قطعات تولید شده توسط من هم خارجی محسوب میشن...

* من دیگه حرفی ندارم در برابر طنزت کم آوردم ! می خوام لقب یه دیوونه رو به تو بدم . چون با خوندن پاورقی ات فهمیدم که جلو دیوونه گیت کم میارم ! 

  • تاریخ تولید : 7 اسفند 1388 - امضا : خدگر !

تاریخ انقضا : 18 اسفند 1388 - امضا : یه دیوونه !

* ارسال شده توسط : نیکی ! و یه دیوونه !


اثر هنری یا افتضاح ادبی؟!

۱۳۸۸/٩/۱

می خوام یک افتضاح ادبی رو بر پیکره ی این وبلاگ ثبت می کنم! اولین داستانک کاملی که نوشتم... چون نویسنده نیستم و با عجله نوشتم می دونم که اشکالات زیادی توش هست. خیلی خوشحال می شم نظرتون رو درباره ی داستانک بدونم و اشکالاتم رو بهم گوشزد کنید.

با تشکر

داستانک رو در ادامه ی مطلب یا در  اینجا می تونید بخونید.

توضیح : من این داستانک رو برای شرکت در مسابقه ی داستان نویسی سایت  والیمار نوشتم. ژانر فانتزی و موضوع مسابقه عکس زیر بود:

   برای خواندن داستانک بروید به ادامه ی مطلب (گوشه سمت چپ کنار نظرات)

* ارسال شده توسط : نیکی !



ادامه مطلب

راز عشق

۱۳۸۸/۱۱/۱٦

راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند !! حتی جدایی را ...

* ارسال شده توسط : نیکی !


می خواهم برایت مرهمی باشم...

۱۳۸۸/۸/٢۸

می خواهم برایت مرهمی باشم... برای آن نگاه خسته ای که می دانم امیدش به لبخندی ست! می خواهم برایت لبخند باشم... برای آن دلی که از امید خالی ست...

می خواهم دست هایت را با خود ببرم... تا اوج... و در دست های آسمان بگذارم... در آغوش ابرهای مهربان...

من تو را مرهمی خواهم بود،

گرچه...

دلــــــــــــــــی دارم که خود نیازمند یک مرهم است!

* ارسال شده توسط : نیکی !


در نیابد حال پخته هیچ خام

۱۳۸۸/۸/۱٥

گاهی اوقات بعضی خاطرات شیرین تر از ظرفیت آدمن... اونقدر شیرین که دل آدمو می زنن...گاهی اوقات بعضی خاطرات تندتر از ظرفیت آدمن... اونقدر تند که دهن آدم آتیش می گیره و آدم اشکش درمیاد... معمولاً خاطراتی که در این دو دسته قرار می گیرن روی شیشه ی ذهن آدم خشک می شن... و ذهن آدم لک می شه! لک های دسته دوم به شدت بد رنگ و بی قواره ن! حتی بعضاً به شدت بو میدن... بوی گند تعفن... حالا هرچی سعی کنی با شیشه پاک کن خاطرات این دسته رو پاک کنی نمیشه! لعنتی!!!

    گاهی اوقات بعضی لکه ها سیریش تر از اون حدین که باید باشن... اونقدر سیریش که با ریکا هم بیفتی به جونشون رنگشون نمی ره...

    گاهی اوقات بعضی خاطرات هستن که با اینکه برای اطرافیان آدم خیلی آزاردهنده ن و بوی خیلی گندی از خودشون ساطع می کنن، با تمام وجود به ذهن آدم و اطرافیان چسبیدن و منتظر بهونه ن تا وجود خودشون رو برای آدم پر رنگ کنن... و عملاً خود آدم هم دلش نمی خواد لکه اونارو از روی شیشه ی ذهنش پاک کنه... اما بنا به سیاست یا نفع شخصی سعی می کنه ظاهراً این کار رو بکنه... اما در باطن... بگذریم...

    انسان ها به طور ذاتی میل به دونستن دارن و موجودات کنجکاوی هستن... بعضی چیزا هستن که آدم نباید برای فهمیدنشون کنجکاو باشه و پاشو از گلیمش فراتر بذاره... اما.. انسان ها از همون بچگی می خوان از همه چیز سر در بیارن، مهم نیست اون موضوع چقدر خطرناک باشه و برای فهمیدنش چه بهای سنگینی باید پرداخت بشه. البته مقدار بهایی که پرداخت می شه با سن و میزان دانش و آگاهی فرد یه نسبتی داره. گاهی اوقات این نسبت عکسه و گاهی اوقات مستقیم... برای اینکه بیشتر متوجه منظورم بشید یه مثال عینی می زنم... یه بچه یه ساله رو تصور کنین که داره چهاردست و پا روی زمین راه می ره و مشغول کشف دنیای اطرافشه... می رسه به یه پریز برق... می بینه دوتا سوراخ روشه که توشون اونقدر تاریکه که با چشم نمی شه فهمید اون تو چه خبره! پس دستشو می بره جلو که لمسش کنه... و چون علم و آگاهی نداره که پریز، برق داره و جیزه، برای فهمیدن این موضوع بهای خیلی سنگینی رو می پردازه... زندگیشو...

    برای حالت دوم مثالی به ذهنم نمی رسه!

    تا وقتی که بچه ایم پدر و مادرمون تا جایی که بتونن مراقبمونن که چیزایی که برای کشف کردنشون توسط خودمون باید بهای سنگینی بپردازیم رو اونا به شیوه ی کم خطرتری بهمون بیاموزن... اما وقتی بزرگ می شیم یا جلوی اونارو می گیریم و خودمون با کله شقی جلو می ریم دیگه هر اتفاقی بیفته باید بهای کنجکاویمون رو به تنهایی بپردازیم... با این حساب بعد از چند بار تجربه یه عده که محافظه کارتر هستن[مثل خود من] به این نتیجه می رسن که بعضی موضوعات هستن که اصلاً به نفع آدم نیست ازشون سر بیاره...

    اولش که حس کنجکاوی آدم ارضا می شه خیلی حس خوبی داره... ولی هرچی بیشتر جلو بره و بیشتر بفهمه غمگین تر و منزوی تر می شه... مردم کمتر متوجه منظورش می شن... چون درنیابد حال پخته هیچ خام! :دی نمونه ی عینیش همین فیلسوفا... یا درویش ها...

     حالا اگر فردی که راجع بهش صحبت می کنیم سعی کنه چیزایی که می دونه رو با دیگران تقسیم کنه، مردم عادی تهمت دیوانه بودن بهش می زنن و آخر سرش بر باد می ره... مثل منصور حلاج!!!

    پس سخن کوتاه باید، والسّلام.

* ارسال شده توسط : نیکی !


به مناسبت میلاد امام رضا(ع)

۱۳۸۸/۸/۸

 

زائری بارانی‌ام آقا، به دادم می‌رسی؟

بی‌پناهم، خسته‌ام، تنها، به دادم می‌رسی؟

گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگی‌ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم می‌رسی؟

* ارسال شده توسط : نیکی !


شکر

۱۳۸۸/۸/٧

این بار می خوام طی یک عملیات فوق خلاقانه اول فکرنوشت هام رو بنویسم و بعد مطلب اصلی رو تایپ کنم!

    فکرنوشت۱: حسودی دد بردیه الیش یکی گرفتارش شده!!!

    فکرنوشت۲: چرا این وبلاگ بازدیدکننده نداره؟! یعنی من اینقدر بی محتوا ام ؟!

    فکرنوشت۳: گاهی اوقات خنده بیخ گلویم را می گیرد... هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست... همه گول خوردند...

    فکرنوشت۴: ما می نویسیم ولی تو باور نکن!

    فکرنوشت۵: جمعه که فردا باشه روز میلاد امام رضا(ع)ه... کاش می شد من الان مشهد باشم...

    فکرنوشت۶: کرکس کجاس؟ این بار بالای لاشه ی کدوم فلک زده ی مستعد و رو به مرگی بال های شوم و کثیفشو باز کرده؟ این بار می خواد اشک رو توی چشم های منتظر کی بنشونه با خوردن جنازه ای که هنوز کاملاً نمرده... محتضری که جون داره و اگه یه نفر به لبای تشنه ش آب برسونه می تونه به زندگی برگرده... کرکس کجاست...؟ مردم مراقب کرکس باشید...

    فکرنوشت۷: حال آپلود عکس ندارم...

    فکرنوشت۸: ها چرا هیچکس به من ابراز علاقه نمی کنه{یعنی اس ام اس نمی ده}؟!!!  

.::.::.::.

    خدایا؛

    شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی...

    شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم ندادی...

    شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی و پس گرفتی...

    شُکر به خاطر چیزایی که قراره بهم بدی و هنوز ندادی...!

    شُکر به خاطر چیزایی که بهم دادی و قراره ازم پس بگری...

   شکر... ولی...

    اندوه...

    اندوهم از ناشکری نیست... از نفهمیه...

    شُکر...

* ارسال شده توسط : نیکی !


لیلی نام تمام دختران زمین است...

۱۳۸۸/٧/٢۸

     امروز روز ولادت حضرت معصومه(س) ست...

    به افتخار میلاد ایشون امروز روز دختر نام گذاری شده...

    و لیلی نام تمام دختران زمین است...

    امروز، روز تمام لیلی هاست...

    جشن لیلی ها...

    لیلی ها روزمان مبارک!

ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ

    خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

    لیلی گفت: من.

    خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را در سینه اش گذاشت.

    سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

    لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.

    لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد.

    لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود.

    لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

    مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

    آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

    خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.

ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ

    فکرنوشت1: چی فکر می کردم چی شد...!

    فکرنوشت2: لیلی گُر می گرفت... خدا حظ می کرد...

    فکرنوشت3: دیر رسیدم...

    فکرنوشت4: باز هم فلش بک...

    نگاه کن،

    تمام هستیم خراب می شود

    {...} مرا به کام می کشد

    مرا به قعر می کشد

    مرا به دام می کشد.

    نگاه کن،

    تمام آسمان من

    سیاه می شود... .

    فکرنوشت5: کتاب شعرم را گشودم... فضای اتاقم را زهر تاریکی انباشت... به سوی پنجره می روم... به سوی پنجره می روم... تا جرعه ای از پادزهر –روشنایی- بنوشم... ناگریزم که از مرگ نجات یابم. زیرا، می خواهم برایت مرهمی باشم...

* ارسال شده توسط : نیکی !


مرام رفاقت

۱۳۸۸/٧/٢٧

    پسرک دست دوستش را فشرد و به او گفت: "نرو، خواهش می کنم، بیا او را هم به عنوان یک دوست بپذیریم."

    دوستش، دستش را با بی اعتنایی کنار زد و با چهره ای اخم کرده رو به پسرک گفت: "چه می گویی؟‌ مگر صدای صاعقه   را نمی شنوی؟ مگر سر خوردن قطرات باران روی گونه ات را احساس نمی کنی؟ مگر باران را نمی شناسی؟"

    پسرک با شنیدن صدای باران که با لحن خاصی که از دهان دوستش ادا شده بود چشمانش را گرد کرد و رو به او گفت: "مگر باران شما را چه کرده که او را از خود می رانید؟ جز اینکه چهره ی کثیفتان را بشوید برایش ارزش قائل نیستید؟ همه تان همینطورید! نامهربان. من می مانم و رفاقتم را با او به اثبات می رسانم."

    دوستش که کمی خیس شده بود دستی بر صورتش کشید و گفت: "من می روم، تو هم کاری را که میلت می کشد انجام بده، از فردا هم نیازی نیست که توپ بازیت را بیاوری، پدرم قرار است یک توپ مارک دار آمریکایی برایم بخرد! تو هم به دیوانگیت برس، چون ما دیوانگان را بازی نمی دهیم. امیدوارم که با باران خوش بگذرانی!"

    دوستش حرف آخرش را با لحن کنایه داری به او زد و سپس راهش را به سمت خانه شان گرفت و رفت.

    پسرک ماند و قطرات بارانِ روی گونه اش! او همیشه از دوستانش بیشتر از اینها انتطار داشت ولی هیچ وقت، هیچ کدام از آنها انتظاراتش را به عنوان یک دوست برآورده نکرده بودند.

    دستانش را به سمت آسمان گرفت تا آخرین دوستش را لمس کند ولی چنین اجازه ای پیدا نکرد، چون صاعقه ای در نزدیکیش به زمین خورد و او و تمام پنجره های بخار کرده را شکست. و در اینجا بود که عاشق باران شد چون بیشتر از حد انتظارش به او محبت کرد...

* ارسال شده توسط : نیکی !


ترشحات ذهنی یک بیمار مغزی

۱۳۸۸/٧/٢٤

پشیمونم... خیلی گناهکارم... از عذاب قیامت می ترسم... هی وجدان کجایی؟؟ پاشو... پاشو... د پاشو با توام سیب زمینی! من خوش ندارم واسه کم کاری تو اون دنیا خرمو بچسبن... پاشو به وظایفت عمل کن... یادم بنداز دیگه گناه نکنم...

     توبه کردم ولی هنوز خیلی راه مونده تا خوب بشم... نکته مثبت قضیه اینه که سیب زمینی رو از تو کما کشیدم بیرون... اما اراده م کجاس؟!

     وسواس پیدا کردم... یه وسواس مزخرف... هی به خودم شک دارم که نکنه یه کار اشتباه انجام بدم؟ نکنه فلان کار یادم بره... نکنه توی دردسر بیفتم... احساس مفید بودن هم اصلاً نمی کنم... دلم می خواد یه کاری انجام بدم که باعث شه به درد بخورم... مثلاً کمک به درس خوندن دوستم!

    آخ...

    درس...

    درس...

    پیش دانشگاهی لعنتی...

    [فلش بک]

    -تو استعادشو داری! مطمئن باش اگه درس بخونی خیلی راحت زیر 3000 می شی!

    -فلانی؟ تو فکر چی هستی؟ چرا جزوه تو کامل نمی کنی؟ می خوای من برات بنویسم؟

    -وای چه خوشگله... این مال منه! نه! همینو می خوام! برای خودت یکی دیگه بکش.

 

    -[...] خواهش می کنم بین خودمون بمونه... نیو بست فرند خیلی مهربونی!

    -لوس لوسیه کلاسه!!!

    -سال دیگه این موقع با دو تا بچه زیر بغل میاین مدرسه دیدن ما!!!

    -الان کلاه گیسش میفته! هار هار هار هار هار!!!! هر هر هر!!! انفجار خنده!

    -ناگهان گله ای از شیرهای ماده وارد کلاس می شوند در آن سوی چند گورخر به دور از گله بی خبر مشغول آب خوردن هستند... شیرها برای شکار گورخرها کمین می کنند... عظیم جسه ترین آن ها که رهبری گله را بر عهده دارد بدون جلب توجه و بی صدا به دریاچه نزدیک می شود... شیر ماده دیگر فاصله ی چندانی با طعمه ی خود ندارد... حالا مرتبه ی این گراف چند می شه؟!

    -خانوما! سلام... مثال بعدی!! تکلیف امروزتونو یادداشت کنید...25 صفحه گاج پایه + 18 صفحه از گاج پیش... در مجموع یه چیزی حدود 550 تست برای فردا! خب به بقیه معلم ها بگید کمتر مشق بدن! نه اصلاً نمی شه! نه حرفشم نزنید... باور کنید 550 تست خیلی کمه!!! با راه حل هم باشه...

    -یک:2 دو:4 سه:1 چهار:3 پنج:3 شش:2 ... دویست و دو:4 ... بدو بدو چیزی نمونده... فقط سیصد و چهل و هشت تای دیگه مونده... من مطمئنم توی پنج دقیقه می تونی تمومش کنی!

    -فلانی... حلالم کن!

    -من اصلاً فکرشم نمی کردم تو اینقدر باهوش باشی... خیلی حیفه به خدا... بخون فلانی... تو یه چیزی می شی...

    -مامان؟ می خوام موهامو سرمه ای یا بنفش کنم![برای اینکه شبیه تیرانده بشم!!!]

    کنکور...

     بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!

    [پایان فلش بک]

    کنکور...

    نباید بذارم این بلا سرش بیاد... شاید فکر کنه به خاطر خودم می گم... شاید باورش نشه همه ی این حرفا به خاطر خودشه... به خاطر آینده ی درخشانیه که می تونه تو مشتش باشه... به خاطر اینه که به خودش افتخار کنه... حسرت گذشته رو نخوره... شاید فکر کنه به خاطر خودم می گم... نمی دونه من این وسط اصلاً مطرح نیستم... فقط اونه که مطرحه...

    دلم می خواد این ترم حسابی درس بخونم و معدلم رو ببرم بالا، فوق هم یه دانشگاه عالی قبول شم بعد از اون هم برای دکترا بورس بگیرم برم آمریکا...

     بچه ها چه دنیای شیرینی دارن... چقدر نسبت به ما بزرگ تر ها معصوم اند... بی دغدغه... بی آلایش... و در عین حال احمق... خوش به حالشون... آدم هرچی معصوم تر و احمق تر باشه، با آسایش بیشتری زندگی می کنه... به قول یه شاعر... ام یادم نمیاد بیخیال...

    وقتی داشتم توی ذهنم دنبال شعره می گشتم، یادم افتاد چند روز پیش یه سری حدیث از توی نت دانلود کردم. یهو به سرم زد برم سراغشون، دومین حدیث این بود :

    خداوند به حضرت موسی (ع) وحی فرمود: ای موسی ، آرزوهای خود را در دنیا طولانی مکن تا قلبت سخت و قسی شود؛ چون اشخاص سنگدل از من دور هستند.

                                                                            «کلیات حدیث قدسی صفحه 84»

    قبل از تایپ این حرفا بود به این فکر می کردم که یه گوشی جدید بخرم، و کاش آیفون قیمت معقول تری داشت و قابل خرید بود... توی مجله ی جی اس ام جیبی دنبال گوشی با رینج قیمت پایین که صفحه ش لمسی باشه و قابلیت هاش تقریباً هم سطح با گوشی فعلیم باشه می گشتم... این فکر از ذهنم گذشت که گوشی و اینا ارزش نداره... دنبال چیزای مهم تر باید بود... اما توجهی به فکرم نکردم و به ورق زدن مجله ادامه دادم... این حدیث رو که دیدم، می بینم واقعاً درسته... تا وقتی آدم دنبال به روز کردن گوشی و لپ تاپ و این جور چیزای دنیوی -که به روز نبودنشون چندان هم مهم نیست و بیشتر جنبه ی چشماهم چشمی داره تا ضرورت زندگی- باشه، یاد خدا توی ذهنش کم رنگ می شه... وقتی هم که یاد خدا کمرنگ بشه، گناه کردن آسون تر می شه، وقتی هم گناه کردن آسون بشه، کم کم قبحش برای آدم می ریزه و آدم به قول این حدیث قسی القلب می شه نسبت به گناه. [البته این برداشت من بود. نمی دونم درسته یا غلط] خب از لحاظ منطقی من الان باید با خوندن این حدیث و فهمیدن این که دنبال این چیزا بودن غلطه، از خرید گوشی جدید منصرف شده باشم... اگه فکر می کنید همچین تحولی در من ایجاد شده، سخت در اشتباهید... من هنوزم دلم می خواد گوشی جدید بخرم. چرا منصرف نشدم؟ واقعاً برام سوأله ها... چرا؟!؟!

     یه غذای جدید توی ذهنم اختراع کردم! همین الان می رم می پزمش!!! [دقیقاً وسط نوشتن این مطلب که هیچ ربطی هم به آشپزی نداره!!!] فکر کنم با خوندن این مطلب خط فکری[خط که چه عرض کنم... منحنی فکری] من دستتون اومده باشه...

    پختم... خوردم... تند بود... عاشقشم... باید ببریدم زندان... بچه مو خوردم...

    موبایل من خیلی موبایل فوق العاده ایه... مارکش خیلی خوبه... ساخت کشور فنلانده... ویژگی های منحصر به فردی هم داره... به عنوان نمونه این ویژگی خارق العاده رو داره که نور صفحه نمایشش تمام زندگیمو روشن کرده... :)

* ارسال شده توسط : نیکی !


لیلی و مجنون

۱۳۸۸/٧/۱٥

گله میکرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را ؟

برده به دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم بیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده ام

دلخور از گردلی @ ( ات ) شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت

به امیدی که سر آید قهرت...

* ارسال شده توسط : نیکی !