شاکی روزگار "منم"‌ !

۱۳۸٩/٢/٢٤

چند روزه این آهنگ رو گوش می کنم . موسیقی و متن و صدای رضا یزدانی واقعا عالیه ... قشنگ تو ذهن آدم می ره ....تکرار می شه و تکرار می شه و کم کم می شه باورت ! باوری که قبولش کردی و باهاش کنار اومدی ...

" شاکی روزگار منم ، تموم این شهر متهم ، یک حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم ، زخما دهن باز می کنن ، وقتی دل از عشقی پره ، دست منو بگیر که پام رو خونه عشم می سره ... ، بگو که از کدوم طرف می شه به آرامش رسید ، وقتی تو چشم هر کسی برق فریب رو می شه دید ... "

دانلود آهنگ محاکمه در خیابان رضا یزدانی

پی نوشت ١ :‌ ممنون دوستان که هستید و به فکر . منم هستم اما خسته ام !

پی نوشت ٢ :‌ تمامی دوستانی که به ما سر زده بودند و درخواست تبادل لینک کرده بودند لینک شدند . ببخشید دیر شد و ممنون بابت حضور و نظرات پر مهرتون .

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


دریغ ...

۱۳۸٩/۱/٢٦

 

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1389/01/24/X00872438905.jpg

چقدر وقتی خبر فوت کیومرث ملک مطیعی رو خوندم شوکه شدم . یعنی اولش باورم نشد . چون تو یک وبلاگ خوندم خبر رو و با خودم گفتم که حتما دروغه و نامعتبر . همون موقع به سایت سینمای ما سر زدم و دیدم که نه ... آقا غلام هم از بین ما رفت . پیرمرد شیرین و مهربونی که حتی قاطی کردن هاش توی فیلم ها هم دوست داشتنی بود . کسی که با بازی های خوبش خنده رو به لب های مردم برای لحظاتی می آورد . چند وقت پیش خبر مریضی اش رو خونده بودم اما فکر نمی کردم که حالا حالا ها از پیش ما بره ... اما آی آدم های مرده پرست (!) آی شما ها که تیتر اول روزنامه ها و وبلاگ ها و سایت هاتون شده خبر فوت پیشکسوتای سینمای ما اونم با مقدمه ای سوزناک ، اون موقع که اینا تنها بودن ، اون موقع که اینا مریض بودن و اون موقع که دوست داشتن بهشون توجه بشه شما کجا بودین ؟ انقدر نون رو به نرخ روز نخورید ! اون موقع داشتید تیتر از لباس و قرار داد جدید گلزار و ... می زدید چون پول تو اون بود ! امروز خبر فوت ملک مطیعی رو می زنید چون پول تو اینه ! نمی دونم اگه ملک مطیعی الان زنده بود حاضر بودید یک سراغی یک خبری چیزی ازش بگیرید و بکنیدش تیتر روزنامه و وبلاگ و ... تون ؟ نه والا ! می دونم و می دونید که این کار رو نمی کردید چون همه ما مثل همیم . وقتی کسی از پیشمون می ره عزیز می شه اما اون موقع که هست قدر نمی دونیم ...

نیکو خردمند رفت ، کیومرث ملک مطیعی رفت ، محمود بنفشه خواه و رضا کرم رضایی هم رفتند ، بیاید تا حمیده خیر آبادی و جمشید مشایخی و ... از پیشمون نرفتن یادی ازشون بکنیم .

روح همه رفتگان شاد .

» دانلود قسمتی از سریال زیر آسمان شهر به یاد شادروان ملک مطیعی :

دانلود

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


مرگ نوستالژی !

۱۳۸٩/۱/۱٩

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی...؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی  شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما  حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان  ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و  پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ...

پی نوشت 1 : گاهی چقدر دلم برای بچه های امروزی و بچه های فردا می سوزد ! آنها که اسطوره هایشان دیگر شخصیت های شیرین و ساده دل کودکی ما نیستند . آنها که بچه های نسل تکنولوژی اند و چشم که باز می کنند پلی استیشن و کامپیوتر و گیم بو و ایکس باکس و موبایل و ماهواره و ... می بینند ! آنها که همه کارتون هایشان فضایی است و جایی برای پسر شجاع و خونه مادر بزرگه و ... ندارند ! آنها که دیگر با قصه های حسنک و تصمیم کبری و چوپان دروغگو سرگرم نمی شوند ...

پی نوشت 2 : اصل نوشته برای من نیست . پی نوشت یک نوشته من است ! راستی برای دیدن تصویر در اندازه بزرگ رویش کلیک کنید ( + اینکه کلی از عکس های کتاب فارسی دبستان را می توانید در اینجا مشاهده فرمایید . )

پی نوشت 3 : من تا اطلاع ثانوی دیگه آپ نمی کنه ! دیگه نوبتی هم که باشه نوبت نیکی و نیمرو و ریحونه . من فقط می خواستم وب تو پرشین بیافته رو غلتک که افتاد !

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


و خدا یکی بود ...

۱۳۸٩/۱/۱۸

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...


 
دکتر علی شریعتی

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


دوست داشتم اما ...

۱۳۸٩/۱/۱٧

هیچ گاه نگفت . با اینکه می دانستم دوستم دارد و دوستش دارم . اما باز هیچ نگفت . دریغ از آنکه من دوست دارم بشنوم . دوست دارم بشونم آوای دوستت دارم را . ترسی غریب داشت در چشمانش . اما او نمی دانست که حتی نیم نگاهی عاشقانه از جانب او کافی است تا من خود را در چشمانش فدا کنم ، او نمی دانست که از افراد ترسو نفرتی غریب دارم زان طور که از خویشتن خویش . او نمی دانست . همچو من ... و من مغرور تر از آنی بودم که از او طلب عشق کنم . طلب چیزی که هدیه دادنش به من را وظیفه او که خود را "عاشق" می نامید می دانستم . و او کم کم در قلب من به گناهکاری دروغگو بدل شد . به کسی که ترسو بود . به کسی که هر لحظه دور و دور تر می شد . و او وقتی به فکر افتاد که دیگر خیلی دیر شده بود . خیلی دیر . زمانی که من دیگر نیازی به عشق او نداشتم . زمانی که انگاری به تکامل رسیده بودم و زمانی که عشق در نظرم از جلوه افتاده بود . و این بود پایان تلخ اولین عشق .

 

سه شنبه - ١٧ فروردین ١٣٨٩

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


محصول مشترک

۱۳۸۸/۱٢/٧

http://traffic.schoolnet.ir/clubtraffic/5.jpg

 هشدار : اگه تمرکز فکری ندارید و یا ناراحتی قلبی دارید و یا باردار هستید و یا مشکوک به سکته اید و کلا هر مرض دیگه ای که دارید متن زیر رو نخونید !

***

» حاشیه :

سلام

از شدت بی موضوعی و رکود اقتصادی به تولیدات مونتاژی و محصول مشترک روی آوردیم... قطعات تشکیل دهنده ی این پست همه آکبند بوده و مستقیماً از خارج وارد شده اند.

* البته این جانب باید اضافه کنم که به دلیل تاخیرم داشت تاریخ انقضا این پست می گذشت . تمامی قطعات تراوش شده از مغز بنده چینی بوده و یکبار مصرف می باشد ! ( حتی از رنگ نوشته ها هم می تونید این مطلب رو متوجه بشید !) بنابراین هر گندی که به این نوشته خورده تماما حاصل تلاش و دست رنج خودم می باشد !

***

» حرف اصلی :

برای من این سؤال پیش اومده که چرا وقتی که ناراحتم هی شوخی می کنم و سعی می کنم با استفاده از طنز خودم رو خر کنم؟ چرا نمی تونم مثل یه آدم برای خودم ناراحت باشم؟ با کی رودربایسی دارم؟ خودم؟ تو؟ اون؟!

* با من که رودربایسی داری ! اون و اون یکی و اون وری و اون طرفیم که هیچ ! و اما خودت . ما اصولا آدم های بشاش و الکی خوشی هستیم و در همه زمان ها می خندیم ! خبر بد می شنویم می خندیم ، قهر می کنیم می خندیم ، فلانی از طبقه دوم پرت می شه پایین می خندیم ، گریه می کنیم و وسطش هر هر می خندیم ! ( مدارکش هم هست ، بگم ؟! نه جون تو بگم ؟! )حالا خودم رو دارم با این خنده ها خر می کنم یا تو رو نمی دونم ! اما نه ناراحتی کردن برام تعریف شدس نه خوشی کردن ! واسه همینه که همیشه هیچ چیزم مثل آدم نیست ! البته من هنوزم دلیل قاطعی براش پیدا نکردم ! بی خودی نگرد ! گشتم نبود !

***

» پس نوشت :

باور کنید خالی نبستم درباره ی آکبند بودن و خارجی بودن چونکه این قطعات از مخ بنده تراوش کرده اند و پر واضحه که مخ آکبند آکبند بوده و در خلاء وکیوم شده است! از نظر خارجی بودن هم کاملاً مطمئن باشید چون همه به من میگن توی باغ نیستم و وقتی توی باغ نباشم بنابراین خارج باغم پس طبق یکی از قوانین هندسه که نمیدونم کدومشونه قطعات تولید شده توسط من هم خارجی محسوب میشن...

* من دیگه حرفی ندارم در برابر طنزت کم آوردم ! می خوام لقب یه دیوونه رو به تو بدم . چون با خوندن پاورقی ات فهمیدم که جلو دیوونه گیت کم میارم ! 

  • تاریخ تولید : 7 اسفند 1388 - امضا : خدگر !

تاریخ انقضا : 18 اسفند 1388 - امضا : یه دیوونه !

* ارسال شده توسط : نیکی ! و یه دیوونه !


"پنج وارونه چه معنی دارد ؟ "

۱۳۸۸/۱۱/٢٧

"پنج وارونه چه معنی دارد ؟ "

خواهر کوچکم از من پرسید.

من به او خندیدم.

کمی آزرده وحیرت زده گفت:

"روی دیوار و درختان دیدم!"

باز هم خندیدم.

 

گفت:"دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،

پنجِ وارونه به مینو می داد."

 

آن قدر خنده برم داشت،

که طفلک ترسید.

بغلش کردم و بوسیدم و

با خود گفتم:

"بعدها،

وقتی باریدن بی وقفه ی درد،

سقف کوتاه دلت را خم کرد،

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنی دارد."

 

رفت و سیبی آورد.

نصف کردیم.

 

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:

"نکندیعنی... یعنی...همین نیمه سیب؟"

 

تنِ آن نیمه،تبِ خواهش بود.

گاز زد.

خنده ی لبهای خدارا چیدم.

خیره بر نیمه ی گندیده ی خود،خندیدم.


علی بداغی

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !

 


زن ...

۱۳۸۸/۱۱/۸

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

چهار همسر هستی ....

برای ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و توبرای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند  : نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان

جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و

درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و

پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!


و این, رنج است ....

دکتر علی شریعتی

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


آینده همین روزی بود که گذشت ...

۱۳۸۸/۱٠/٧

" امروز نخستین روز آینده توست "



ناپلئن



تعجب نوشت : انالله و انا الیه راجعون ... نه به اون که تا میومدم آپ کنم می دیدم قبل من یکی اومده و آپ کرده و به همین خاطر مجبور بودم چند روزی صبر کنم ، نه به اینکه دیگه هیچ کی نمی یاد آپ کنه ! اینجا نیز متروکه گشت و از اذهان عمومی محو گردید! خدایش بیامرزد ! آمین یا رب العالمین ...

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


ظهور کن ...

۱۳۸۸/٧/٢٦

خدایا دل خسته مرا دیگر به بهشت برین و باغ های سر سبز حواله مده ....

خدایا دل شکسته مرا دیگر به فرستاده ای که روزی از سمت و سویی خواهد آمد امید مده ....

خدایا در انتظار معجزه ای به سر می برم ؛ دیدن تو را آرزومندم ، نه آن بهشت و فرستاده ات را ...

خدایا ظهور کن ... ظهور کن که جهان "فقط" تو را کم دارد ... خدایی را ...

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


نقاشی های عاشقانه ...

۱۳۸۸/٧/۱٥

   

   

   

   

   

   

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


دیوار شیشه ای

۱۳۸٩/۱/۱٥

http://i31.tinypic.com/10oqnbn.jpg

یه روز یه  دانشمند یک آزمایش جالب انجام  داد .  اون یه  آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با  یه دیوار شیشه ای دو قسمت  کرد.  تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون  غذای دیگه ای نمی داد... او برای  خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد.  همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می  کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به  اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.  دانشمند شیشه ی وسط  رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز بهسمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت  دیگر آکواریوم نگذاشت.  می دونین چرا؟  اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.  یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.  اون دیوار باور خودش بود.  باورش به محدودیت.   ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود  دارند.  "هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن  چیزی  بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.

نورمن وینست پیل

پی نوشت : اولین پست خونه جدید !

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !


اسباب کشی!

۱۳۸٩/۱/۱٥

http://www.webtree.ca/tree/gifs/people/move.jpg

سلام :

ما چند تا دوستیم که دور هم جمع شدیم و یک وبلاگ تاسیس کردیم . البته بهتره بگم چندتا فکر . تو این وبلاگ هر کسی از اون چیزی که دوست داره می نویسه و بقیه هم میان و نظر می دن . ما اول تو بلاگفا وبمون رو درست کردیم به این آدرس :

http://s-o-t.blogfa.com

بعد دیدیم با بلاگفا نمی شه کار کرد و به پیشنهاد دوستم رفتیم میهن بلاگ :

http://s-o-t.mihanblog.com

و باز هم دیدیم که نمی شه کار کرد ! و دست آخر به پیشنهاد من اومدیم پرشین بلاگ ! چون به نظر من پرشین قوی ترین سرویس دهی وبلاگی رو داره و گذاشتم آخر سر بیایم اینجا که بچه ها قدر بدونن ! چون از قدیم گفتن قدر عافیت که داند ... ؟

بگذریم ... به زودی مطالب و آرشیو وب به این آدرس منتقل می شه و ما دوباره کارمون رو شروع می کنیم ...

موفق باشید مژه

* ارسال شده توسط : یه دیوونه !